تبليغاتX
حریر - داستان یک دادگاه

جمعه بیست و سوم تیر 1385

داستان یک دادگاه

پلان اول :

 

خون همه جا را گرفته بود

بین خودی و غیر خودی تفاوت نبود.خیلی سعی کردم جلوشو بگیرم. اما انگار رگ اصلی پاره شده بود...

خون همه جارا گرفته بود. دستهام خونی بودن    .لباسام خونی شده بودن .همه داشتن گریه میکردن....

 

پلان دوم:

 

دادگاه بزرگی بود.شکات که حدود 18-19 نفر بودن کفن پوش با کارد و چماق وکلی ورقه !!زیر بغل خیلی عصبی بودن.زنها(خانمها)گریه میکردن . وآقایون غرو لند کنان چیزایی سر هم میکردن که من اینجا نمیگم...

منو قاضی گذاشته بودن . اینم از تعبیر"اسمان بار امانت نتوانست کشید..."

متهم بزرگی بود بی غایت. و نورانی به سان بلور.مردی از جنس ایینه . عمیق و تو در تو!!سر بر افراشته  که:طلا که پاک است چه حاجتش به خاک است.

و هیات منصفه جمعی از جنس بلور

یکی از شکا ت پیش امد و فریاد تظلم بداد . که ای دادگر داد ما از او بستان. واشک آلود و بغض در گلو نتوانست چیز دیگری بگوید.

دادستان بر شانه هایش زد و ادامه داد:اری ای داد گر حق بستان.جمعی عاشق تبلیغ و صنعت و رونق اقتصادی با هزارامید و ارزو امده اند که علم بیاموزند و مدرک بگیرند و بروند.

ناگهان در امتحانی از جنس "مرگ"از تبار "نیستی"  از رنگ فنا گرفتار میشوند.تا انجا که قصد قطع حیات از خود داشتند. و عامل همه ی این دانشجو کشی ها کسی نیست جز ایشان.

من از محضر دادگاه تقاضای اشد مجازات برای ایشان که همان نمره ی 20است را مینمایم.

 

انگاه متهم که نخواست نامش فاش شود حدود33دقیقه و 46 ثانیه به گونه های تک تک حضار بویژه من بدبخت خیره شد . اوه اوه چقدر اعصابم خرد شده بود میخواستم بکشمش اما قاضی بودم و نمی شد.

پس از این استفاده به هنگام از یکی از حالات 10 گانه آرژیل سخن آغاز کرد:ای خاک براون درس خواندنتان.جزوی من فقط 150 صفحه ناقابل فلسفه بود .مگه میخواستید از ماست کره بگیرین که ننه من غریبم بازی در اوردین.

اقای قاضی من این دادگاه را به رسمیت نمی شناسم چون خود ترا نیز به رسمیت نمی شناسم . همه ی این کاسه کوزه ها زیر سر توست........

دادگاه به هم ریخت .همهمه ای شد........

 

پلان سوم:

 

تمام کاغذ را خون گرفته بود. انقدر این سوالات لعنتی درس ارتباط جمعی فجیع و ناجوانمردانه سرد!و سخت بود که 6بار خون دماغ کردم . به هیچ طریقی هم بند نمی امد . از اول ابتدایی !تا انروز اولین باری بود که از سختی سوال دلم میخواست بمیرم.

 

پلان آخر:

 

دیماه 1385ترم دوم .سرم رو پایین انداختم . اخه بقیه همه ترم اولیند.

دیگه وبلاگ نمی نویسم.دیگه قاضی هم نمیشم.هنوز هم بچه های رشته تبلیغات.روزی 3-4-5بار ازم بخاطر اون دادگاه و نمره ترم قبل تشکر میکنند.

سرم پایین است . لبخند نمیزنم . خون دماغ هم نمیکنم........این ترم میخام نمره بگیرم....

نوشته شده توسط احمد در 1:42 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 
 
به امید دیدار
یا علی