سه شنبه دهم مرداد 1385
گفتگو با یک گاو
توي روستا به دنيا امدم و بزرگ شده ام و به قولي رشد و نمو يافته ام.
روزي كه گاوها مون رو براي چرا برده بودم نشسته وبه چيزي فكر نمي كردم.يكي از گاوها كه فكر كرد من افسرده ام امد وكنارم نشست.
بي مقدمه گفت :شايد فكر كردي خودت تنها اينجوري هستي .
نگاهي به دور دست كرد . اهي كشيد و درحاليكه داشت خورده هاي قبلي شو نشخوار ميكرد از ته سيرابيش اهي كشيد و ادامه داد: از روزي كه چشم باز كردم ديدم بايد روي پاي خودم بايستم.بعد كلي ادم مجبورم كردن شير بخورم .علف.يونجه. سبوس....هر روز مثل ديروز......
خيلي چيزا كفت . از اول حوصله ي شنيدن حرفاشو نداشتم اما ارام ارام منو به فكر فرو برد.بعد از حدود 15 دقيقه حرف زدن پا شد كه بره لبخندي زد و گفت :......
از دوستان بزرگوار و اربابان حلقه که در تکمیل این داستان کوتاه کمکم کنند ممنون میشوم.به بهترین داستان هدیه ای بی غایت ارزشمند تعلق خواهد گرفت.
دوستان عزیز به این شکل داستان مرا تکمیل نمودن . از همه ممنونم . در اخر همین متن نام نفر برگزیده را می آورم.
داستانهای رسیده(قابل درج!!)
۱-نویسنده:شهرام
دیگه از هم پاشید و شد یکی عین ما....."
۴-نويسنده: مهدی
داستانت شروع جالبی دارد احتمالاَ گاوه بعد از لبخند زدن بهت گفته: حال کردی چطوری مخت رو کار گرفتم ......
دوم: ادامه داستان ... لبخندی زد و گفت: احمد از خواب بیدار شو! تو بازم خوابیدی یاد بچه گیات افتادی؟
سوم: توصیه مهدی هم جالب بود.

