تبليغاتX
حریر - گفتگو با یک گاو

سه شنبه دهم مرداد 1385

گفتگو با یک گاو

توي روستا به دنيا امدم و بزرگ شده ام و به قولي رشد و نمو يافته ام.

روزي كه گاوها مون رو براي چرا برده بودم نشسته وبه چيزي فكر نمي كردم.يكي از گاوها كه فكر كرد من افسرده ام امد وكنارم نشست.

بي مقدمه گفت :شايد فكر كردي خودت تنها اينجوري هستي .

 نگاهي به دور دست كرد . اهي كشيد و درحاليكه داشت خورده هاي قبلي شو نشخوار ميكرد از ته سيرابيش اهي كشيد و ادامه داد: از روزي كه چشم باز كردم ديدم بايد روي پاي خودم بايستم.بعد كلي ادم مجبورم كردن شير بخورم .علف.يونجه. سبوس....هر روز مثل ديروز......

خيلي چيزا كفت . از اول حوصله ي شنيدن حرفاشو نداشتم اما ارام ارام منو به فكر فرو برد.بعد از حدود 15 دقيقه حرف زدن پا شد  كه بره لبخندي زد و گفت :......

 

از دوستان بزرگوار و اربابان حلقه که در تکمیل این داستان کوتاه کمکم کنند ممنون میشوم.به بهترین داستان هدیه ای بی غایت ارزشمند تعلق خواهد گرفت.

 

دوستان عزیز به این شکل داستان مرا تکمیل نمودن . از همه ممنونم . در اخر همین متن نام نفر برگزیده را می آورم.

 

داستانهای رسیده(قابل درج!!)

۱-نویسنده:شهرام

ادامه داستان را دو هفته پیش شب امتحان ... که توی اتوبوس بودی از گرگان میامدی برات گفته بودم... جایزه رو اگر من بردم بده به بنانج تا با ما دعوا نکنه!!
 
۲-نويسنده: مژگان
چهارشنبه 11 مرداد1385 ساعت: 15:52
بقيه داستان: ( گفت: هرگز فكر بيهوده به مغز راه مده چون سلامتيت به خطر مي‌افتد.)
 
۳-نويسنده: سروی
چهارشنبه 11 مرداد1385 ساعت: 16:52
"......برگشت گفت:فقط نیچه ماها رو میفهمید که وقتی دید یه اسب رو شلاق میزنن

دیگه از هم پاشید و شد یکی عین ما....."

۴-نويسنده: مهدی
پنجشنبه 12 مرداد1385 ساعت: 10:1
توصیه من اینه که دیگه با گاوها نشست و برخاست نکن چون جنون گاوی مجددا شایع شده است
 
۵-نويسنده: محمود
پنجشنبه 12 مرداد1385 ساعت: 13:36
سلام جناب آقای قلیش لی
داستانت شروع جالبی دارد احتمالاَ گاوه بعد از لبخند زدن بهت گفته: حال کردی چطوری مخت رو کار گرفتم ......


 

۶-نويسنده: تبلیغ از نوع جمعی
پنجشنبه 12 مرداد1385 ساعت: 15:41
اول: انگار وضعت خیلی خوب شده، هر روز یک لباس نو می پوشی.
دوم: ادامه داستان ... لبخندی زد و گفت: احمد از خواب بیدار شو! تو بازم خوابیدی یاد بچه گیات افتادی؟
سوم: توصیه مهدی هم جالب بود.
 
۷-نويسنده: رها
پنجشنبه 12 مرداد1385 ساعت: 18:2
و کاو گفت ناراضی نیستم چون اگه من نبودم ممکن بودن رو هر کسی اسم منو بذارن.
 
بهترین ادامه:آقای سروی
آقای سروی می توانند با ارسال نشانی پستی خود به ای میل حقیر از هدیه ارزشمند خود بهر ه مند گردند.
نوشته شده توسط احمد در 1:48 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 
 
به امید دیدار
یا علی