تبليغاتX
حریر - تبلیغات نوبرانه انتخابات

یکشنبه نوزدهم اسفند 1386

تبلیغات نوبرانه انتخابات

بابا همه اینها یه روزی تو بهمن ماه سال 86 یا قطع شد یا نایاب.
آن روز به فرزندم خواهم گفت: من به چشمم توی همین شهر دیدم که طفلی فقط به دلیل سرما مرد. نان 30 تومانی را اگر پیدا می کردی، می توانستی 300 تومان بخری. کشوری تازه استقلال یافته، مردم این مرز و بوم کهن و تاریخی را آواره جنگل و بیایان کرد تا هیزم بخاری هایشان را تامین نمایند. که مبادا سرما و نبود انرژی، صورت سرخ ایرانیان را خیس اشک کند.
و شاید هم بگویم که آن روزها با تمام آن اتفاقات بزرگان ما چه کردند . . .
راستش گمان نمی کردم مجبور شوم روزی خاطره ای از این بدتر را هم تعریف کنم. ای کاش همه آنچه می خواهم برایش بگویم افسانه بود.
 
خوب بشنو عزیزم. به چهارشنبه سوری و عید نوروز دو هفته ای مانده بود. تازه با گرم شدن هوای زمستان 86 خو گرفته بودیم و تازه خاطرات تلخ قطع گاز آن سال از یادها رفته بود که گفتند: وظیفه دینی و شرعی است که در یکی دیگر از عرصه ها شرکت کنید.
بابا آن روزها هروقت می خواستند مردم باشند اینگونه می گفتند: عرصه حضور !!! عرصه شکوفایی دمکراسی!!! میدان نبرد با آنان که نمی خواهند ما را و نمی خواهند عظمت ایران را !!! هر رای شما تیری در چشم دشمنان و...
صداو سیما اعلام می کرد دشمنان نمی خواهند مردم رای دهند پس شرکت کنید تا بیگانگان دیگر در مسائل کشور عزیز ما دخالت نکنند. خیلی ها هم که آن زمان ها ماهواره –البته باید ماهواره را برای فرزندم معنی کنم- داشتند به نقل از شبکه های خارجی می گفتند دولت ایران مردم را مجبور به شرکت کرده است وگرنه خبری از کوپن و اسباب معیشت و رفاه نیست.
 
بابا ما که رفاهمان ناهارخوران رفتن بود و تا 35 سالگی هم دنبال توپ توی کوچه و خیابان می دویدیم. نمی دانم و هنوز هم نفهمیدم منظور خارجی ها از رفاه چه بود ولی هرچه بود قرار بود دولت آن را اگر رای ندهیم قطع کند.
خلاصه هرجور نگاه می کردیم باید عرصه !!! را خالی نگذاریم.
خالی نگذاشتیم بابا.
هوای آن روز شهر ما ابری بود. زن ها مشغول رفت و روب و بشور و بساب و مردها هم جمعه آخر سال بود و هوس های زنانه. پنجره دستمال می کردند.
هر کسی هرطوری بود کارها را جور کرد تا برود سرنوشتش را رقم بزند. راستی گفتم رقم. آن سال باید جلو اسم هرکه را می نوشتی رقمش را هم ضربدر می زدی. رفتیم ضربدر زدیم و سر انگشت قرمزمان را آبی کردیم آمدیم.
با هزار آرزو خوابیدیم. صبح بیدار شدیم دیدیم مرقومه ی مردم با رقمی که اعلام شده مثل دوطرف ترازنامه دولت ناصرالدین شاه قاجار است.
 
بابا آن زمان نه در شهر و استان ما که در کشور عده ای اهل اصول بودند و عده هم اهل اصلاح. هرچه در سوابق تاریخی و مستندات و هرچه در عرصه ها!!! کنکاش می کردی هیچ گاه آنان که اصول را مقدم می داشتند تا این اندازه بر عده ی اصلاح نچربیده بودند.
ضربدر همان ضربدر. حساب همان حساب. ولی جمع ؟؟؟
خلاصه بابا در فضای سه بعدی هم سینوس هیچ زاویه ای اینقدر مبهم نمی شد. که آن روزها در اطلاعیه و آمار منتشره از سوی بزرگان شهرمان اعلام شد.
مردم آن زمان آنقدر ساده به مسائل نگاه می کردند و آن قدر مشکلات انقلاب و جنگ و گرانی و تورم و تحریم های اقتصادی و اجتماعی داشتند که هر کسی هر وعده را در زمان تبلیغاتش می داد، می پذیرفتند و برایش کف میزدند و صلوات می فرستادند. آن سال یادم هست که بعضی وقت ها در جلسه ها کف و صلوات قاطی میشد و نعوذ بالله فرشتگان خدا هم حیران می ماندند چه کنند.
سر فرزندم را درد نیاورم، عده ای که آنها را بزرگان می گویم کاری کردند کارستان. عجیب !!!

 

نوشته شده توسط احمد در 10:11 قبل از ظهر |  لینک ثابت   •